امشب خواب دیدم رفتم کربلا. چه اشکی می ریختم تو خواب....
السلام علیک یا اباعبدالله...
امروز خیلی دلم گرفته. نمی دونم چرا.
یاد همه روزهای باصفا افتادم. یاد بسیج دانشجویی... یادوراه شهدا... نمایشگاه شهدا... تشییع شهدا تو دانشگاه... حلقه نور... فعالیت فرهنگی... زندگی فرهنگی... شهدا... عشق
احساس میکنم از همه چیز جدا شدم. خدایا به برکت خون سیدالشهدا که الان مجذوبش شدم کاری کن امسال بتونم خادم الشهدا بشم... به دل خانواده بنداز راضی بشن. به دل مسئولان بنداز منو قبول کنن. خدایا به خاطر محمدرضا کمکم کن که امسال خادم بشم. خیلی نیاز دارم که تو اون حال و هوا باشم. چقدر دلتنگ مناطقم. دلتنگ شهدا. دلتنگ خودم...
خدایا دلم گرفته! دلم گرفته!
آره می دونم که خوبی. امشب تو خواب دیدمت. حتی تو خواب هم می دونستم که همیشه آرزوم بود که تو خواب ببینمت. اما این بار خودت اومدی. چقدر مهربون و صمیمی. چهره آرومت هیچ وقت از یادم نمیره. و اون تبسمی که زیبایی چهره ات رو دو چندان کرده بود.
الان هم که بهت فکر می کنم دلم آروم میشه. اما باز هم همون بعض قدیمی میشکنه. وقتی تو خواب گمت کردم دلم شکست. چقدر گریه کردم.... از صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم....
دایی حمیدم خیلی دوست دارم. مامان میگه شاید اومده بودی یه خبر خوشی بهم بدی. اما برای من همین حضورت کافیه. با همه دوستای شهیدت اومده بودی. همشون خندون و نورانی. تو از بینشون جدا شدی و اومدی کنارم. دایی حمیدم! چقدر دوست داشتم تا ابد کنارت بمونم. خوابم پر شده بود از تو و دوستهای شهیدت. اما وقتی رفتی خوابم خالی شد.
دایی حمید به دایی مجید هم سلام برسون! چرا دایی مجید نیومده بود؟؟؟
یازهرا! التماس دعا
سلام؛
اگر دلیل آمدن و نیامدنم را می پرسی باید بگویم باز هم آسمان دلم طوفانی شده که آمده ام و زندگی سخت شده که نمی توانم مهمان لحظه هایت باشم.
ای مهربان ترینم! تقصیر کسی نیست اگر قلب خواهرت روزی صدبار با درد آشنا می شود. شاید امتحان زندگی ام سخت باشد و شاید تاوان کارهایی است که کرده ام.
بغض این روزهایم خیلی سنگین شده، هنوز هم دست برادرانه ات آنقدر گرم است که بغضم را فرونشاند؟
لطف برادرانه ات را باز هم شامل این درمانده می کنی؟
**********
دلم برای فکه گرفته، آسمان دلم هوای آسمان شلمچه کرده و بوی اروند دلم را بی تاب.
یازهرا! التماس دعا
سلام برادرم!
باز هم منم. همون خواهری که درد دلش رو فقط به تو می گه. باز هم منم با همون دلتنگی ها و غصه ها.
یادمه همزمان با آخرین نوشته هام بود که چند نفری بهم گفتن که این نوع نوشتن خواننده نداره. خودت رو خسته نکن. اون زمان خیلی این حرفا روم اثر گذاشت اما الان خیلی بی تفاوتم. از همون اول برای این می نوشتم که تو روزمرگی غرق نشم و یادم بمونه که هر روز یادت کنم و با یادت زندگی کنم. الان هم با همون هدف می نویسم. برای خوانده شدن نمی نویسم.
می نویسم تو روزمرگی غرق نشم.
می نویسم یاد شهدا همیشه تو دلم باشه.
می نویسم برای خیلی چیزها....
اصلی ترین دلیلش هم این هست که نذارم صدای شهدا درونم خاموش بشه.
بگذریم.
*************************************
محمدرضایم! می خوام یه تیکه از غصه های این یک ساله بگم...
امان از تنهایی... امان از شماتت... امان از نگاه بد... امان از زخم زبون.
چقدر این یک سال شکستم.
همین.
*************************************
محمدرضای شهیدم!
یه غصه ی خیلی بزرگ تو دلم سنگینی می کنه.
چند روز پیش برادر شوهرم یه ماجرایی تعریف کرد که دلم لرزید. یعنی، این؛ اون جامعه ای هست که شما به خاطرش جونتون رو فدا کردید؟؟؟
آقا صابر می گفت:
از خیابون می گذشتم که دیدم دو تا موتور سوار چادر یه دختر جوون رو کشیدن و رفتن... دختر با هول نشست که وسط خیابون چادرش رو برداره. کم مونده بود ماشین بهش بزنه.
سرعت ماشین رو زیاد کردم و گرفتم جلوی موتور سوار و...
همین که پیاده شدم موتور سوار حمله کرد روم و باهاش درگیر شدم.
همه کسایی که شاهد ماجرا بودند ایستاده بودند کنار و تماشا می کردند. انگار داشتن فیلم اکشن می دیدن.
موتور سوارها دو نفر بودن و من تنها. هم خوردم و هم زدم. اما...
کجاست غیرت، مردان بی ادعا که تاب نداشتن نگاه بد نامحرم رو ببینن.
دلم سوخت محمدرضا! دلم سوخت.
یاد اوون روز افتادم که بابات داشت از غیرتت حرف می زد. با اون نگاه نافذ و اشتیاق عجیبی که داشت. فقط می گفت محمدرضا یه چیز دیگه بود. خیلی پسر خوبی بود. می گفت غیرتت نمی کشید دخترای جوون و خانومها تو محله تون بشکه های نفت رو حمل کنن.
...
دلم برات تنگ شده محمدرضا! دلم برات تنگ شده.
خبر داری از خواهرت؟ میدونی این مدت که نبودم چی شد و چی نشد؟ خبر داری چقدر تنها بودم؟ خبر داری هیچ چیز جای تو رو برام پر نکرد؟ خبر داری خسته شدم؟ خبر داری چقدر نامردی دیدم؟
این که بخواهی حرفهای یک سال رو یک جا بگی خیلی سخته. خیلی دلگیره.
فکر می کردم اگه نقل مکان کنم دیگه هیچ وقت اینجا برنگردم. اما برگشتم. چون فقط اینجاست که می تونم درد و دل کنم. فقط اینجاست که می تونم راحت باهات حرف بزنم.
برادرم! بذار همه غصه های این مدت تو دلم بمونه شاید هم بعدا گفتم. مهم اینه که بازم اومدم که باهات حرف بزنم. مهم اینه که باز هم کنارت هستم و باز هم کنارم هستیو
محمدرضایم! بابات هم اومد کنارت. خوش به حالت.
ماه خدا هم اومد باز هم چه حال و هوای عجیبی تو دلم پیچید...
به طور اتفاقی به یه وبلاگی خوردم که توی لینک هاش نوشته بود شهید مهرپاک. وقتی کلیکش کردم به این وبلاگ رسیدم. یاد همه خاطرات اومد تو ذهنم.
این همه سال به عشق محمدرضا زندگی کردم و هیچ وقت مایوس نشدم. و آخرین بار همین چند روز پیش بود. که برادرم رو سپردم بهش و تا چند ساعت بعد خبر سلامتیش رو بهم داد.
محمدرضای شهیدم عظمت شهید را درک نمی کند کسی که تو را نشناسد.
برادرم شرمنده ام که امسال لیله الرغائب نتوانستم کنارت باشم.
بِسم رَبِّ الشُّهَداء وَ الصِّدیقین
سلام بر محرم اسرار دلم!
برادر عزیز تر از جانم، گوشه دنجی می خواستم که به دور از همه دغدغه های روزمره؛ فقط با تو باشم و حرفهای دل بی قرارم را با تو بزنم. انتظار زیادی نیست که بخواهی تنها باشی. حرف بزرگی نیست اگر نخواهی هر کسی را به تنهایی و درد و دل های خود راه دهی.
دیگر نخواهم نوشت. اما اینجا را به همین شکل که هست حفظ خواهم کرد. اینجا بوی محمدرضایم را می دهد.
اگر باعث رنجش خاطر کسی شده ام حلال بفرماید%
چون چاره نیست می روم و می گذارمت
چون چاره نیست می روم و می گذارمت
چون چاره نیست می روم و می گذارمت
چون چاره نیست می روم و می گذارمت **** ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت
ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت
یازهرا! التماس دعا
بِسم رَبِّ الشُّهَداء وَ الصِّدیقین
به اندازه تمام فاطمیه حرف بر روی دلم نشسته، به اندازه تمام دلتنگی ها دلتنگم و به اندازه تمام شادمانی ها شادم. نمی دانم چه بگویم. حرفهایی که باید گفت و فریاد کشید. دردها و درمان هایی که اگر نگویم جفا کرده ام.
************
فاطمیه آمد؛ روزهای درد و آه و ناله و غم و غصه. روزهایی که دل در داغ و آتش و دود می سوزد. فاطمیه آمد و ناله ی یا علی(علیه السلام) به پا شد. نمی دانم چه حالی است که با آمدن فاطمیه دلم به حال غربت علی(علیه السلام) می سوزد. فاطمیه اول که می شود دلم به شور می افتد. اکثر اوقات فاطمیه اول تا فاطمیه دوم را دل نگران مادر هستم. دلم برای زهرا(سلام الله علیها) شور می زند. دلم برای محسن عزا می گیرد. از هر دری که رد می شوم ناله ای تمام دلم را می گیرد. چگونه است که این در باز شود و کسی پشت در بماند؟ دیوار کاهگلی که می بینم دلم می خواهد هیچ کجای شهر دیوار نداشته باشد.
آه از ایام شهادت بانوی عالمین. از فاطمیه اول تا فاطمیه دوم بی تاب مادرم هستم. آخ مادرم.... مادرم.... مادرم.... مادرم
حال فاطمیه است. روز شهادت بانوی آب. بانوی مهربانی ها. بانوی عفاف. بانوی مهر. بانوی آسمانی. حوریه و انسیه.
اکنون دیگر نباید برای زهرا(سلام الله علیها) گریه کرد. آی دل بی قرار و بی تابم. مادرم رفت.... مادر پرگشود و به آرزویش رسید. برای او بی تابی نکن که بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنقدر خون جگر خورد که ندای اللهم عجل وفاتی را سر می داد. ای دل بی قرارم از امروز برای علی(علیه السلام) اشک بریز. امروز برای حسنین و زینبین ناله بزن. بی تابی کن. هر چه بی قراری و بی تابی کنی جا دارد که ام ابیها، علت خلق کون و مکان دنیای ما را وداع کرد و مولا غریب شد. کودکان بی مادر شدند..........
مادر رفت... علی(علیه السلام) غریب شد... حسن(علیه السلام) خون جگر خورد.... حسین(علیه السلام) بی مادر شد... زینبین(علیهما السلام) بی پناه شدند.... مادر رفت.
************
امسال فاطمیه به قرار چندین سال شهرمان مهمان کبوتران خونین بال کربلای ایران بود. مثل گذشته رفتیم پیشواز. نمی دونم چی شد امسال مامان هم خواست که باهام بیاد دانشگاه تبریز. اولش دلیلش رو نمی دونستم.
امان از روزی که پامون رو گذاشتیم دانشگاه تبریز. هنوز شهدا رو نیاورده بودند. باید منتظر می موندیم. خواستم با مامان حرف بزنم که حوصله اش سر نره. یک کلمه. دو کلمه. به سومین کلمه نرسیده بودم که اشکهای مامان جاری شد. گریه. گریه. گریه. شهدا رو آوردند. مادر بود و بی تابی. و من بی تاب حال مادرم بودم و نگران از این همه بی تابی مادر. عزاداری کردند. مادر بی وقفه اشک می ریخت.
منم وایستاده بودم کنارش و چشم دوخته بودم به تابوت شهدا. وقتی گفتن حاجت گفتم: آی شهدا من فقط محمدرضام رو می خوام. دوست خودتونه. هم رزم خودتونه. من داداشم رو از شما می خوام.
مراسم تموم شد. مادر همچنان ناله می زد. اومدیم حیاط که کمی هوا بخوره شاید آروم بشه. مادر گریه می کرد. نشستیم روی سکو. مادر گریه می کرد. گفت می خواد تو دانشگاه بگرده و فضاش رو ببینه. می دونستم تو دلش چی می گذره... گفتم پاشو بگردیم.
من که می دونستم دلش چی می خواد. به مقصد دانشکده فنی راه رو در پیش گرفتم.
مادر گریه می کرد. اما این بار نوع ناله فرق می کرد. زیر لب همه اش می گفت: مجید، مجید، مجید....
آخ از دل مادرم. بیشتر از بیست سال از شهادت دایی ام گذشته و مادرم تمام این مدت منتظر همچین روزی بود. منتظر بود تا یکی از بچه هاش دانشجوی این دانشگاه بشه و جای خالی برادر دانشجوی شهیدش رو تو دانشگاه پر کنه. الان دیگه گویی بی تاب شده بود از این همه انتظار. با نزدیک شدن به برآورده شدن آرزوش بی تاب شده بود برای اومدن به دانشگاه تبریز.
تو محوطه دانشگاه قدم می زدیم و مادر گریه می کرد و می گفت: مجید. اشک و مجید.
نمی دونم درست بود یا نه ولی به هر حال رسیدیم دانشکده فنی.
امان از دانشکده فنی. همون جایی که دایی اونجا درس می خوند.
رسیدیم. مادر بی اختیار نشست روی پله دانشکده. گریه. اشک. ناله. گذشت. گذشت. همچنان گریه. باران و ناله. خواستم آرومش کنم نشد. گفتم پاشو بریم. ته دلم گفتم کاش نمی آوردمش. مادر همچنان گریه می کرد. مجید.... مجید....
گفتم پاشو بریم. گفت باشه. خم شد و پله دانشکده رو بوسید. خودش رو انداخت رو زمین و ....
دیگه تحمل نداشتم. دایی مجید تو رو جان زهرای اطهر بیا خواهرت رو آروم کن.
بلندش کردم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که دوباره برگشت. بازم نشست. گریه. مجید. دنبال جای پای داداشش می گشت. خاک رو بو می کرد و می بوسید.
دایی تو رو جون فاطمه (یلام الله علیها) بیا خواهرت رو آروم کن.
بلندش کردم و رفتیم. تا درب اصلی تقریبا فاصله زیادی بود. می رفتیم و مادر همچنان گریه می کرد. هر قدم یک ناله. هر قدم باران اشک. قدم. اشک. مادر. مجید. تا از دانشگاه خارج بشیم مادر بی وقفه اشک می ریخت.
************
امروز روز شهادت مادر عالمین فاطمه زهرا(سلام الله علیها) است. زمین و زمان در اندوه فراق مادر می سوزد و آسمان گویی بی تاب فرو ریختن است. دلم بهانه می گیرد. آسمان دلم گویی کویر است و در عطش می سوزد. مادرم آب.
مدتهاست قدم در راهی گذاشته ام برای شناخت. برای دیدار. وصال. خواهر و برادر. ساجده در سجده برای وصال محمدرضا. اما برادر سختگیرانه روی حرف خود ثابت قدم است. «باید خودت را شبیه من کنی؛ بعد».
از وقتی خواهر شهید مهرپاک گفت حال پدر محمدرضا خوب نیست و خودم بعدا خبرت می کنم بی قرار بودم. بی تاب بودم و می دونستم هر وقت خود محمدرضا اجازه بده خواهر شهید بهم زنگ می زنه.
امروز روز شهادت است. بی اختیار به سمت مجتمع فرهنگی کشیده می شوم. به موقع رسیدم. ساعت 4 و نیم. مراسم شروع شد. وقتی خانم سپهری رو روی سن دیدم یه حالی بهم دست داد. بی اختیار یاد محمدرضا افتادم. مراسم ادامه داشت. ساعت 6. گفتن قراره خانم سیده زهرا حسین نویسنده کتاب «دا» بیاد مراسم. اومد. نمایشنامه «مرا به خانه فاطمه ببر» اجرا شد. دلم بی تاب شد. تمام عقده های چندین ماه از گلو و چشمهام جاری بود. بغضی که مدتها بود راه نفسم را بسته بود شکست. دست و پایم سست شده بود. مراسم ادامه داشت. یاد دیروز افتادم. اشک های بی وقفه مادر. گریه کردنم دست خودم نبود. خوشحال بودم که کسی از آشنایان کنارم نیست. یاد محمدرضا و مراثی که برای بی بی خونده می شد امونم رو بریده بود. معنی بی اختیار گریه کردن دیروز مادر رو فهیمیدم. کمی آروم شدم.
خانم سیده زهرا حسینی شروع کردن به صحبت کردن. وقتی از برادرشون علی می گفتن دلم آتیش گرفت. خدایا! من نتونستم برای محمدرضا کاری بکنم. خدایا! چرا خواهر محمدرضا بهم زنگ نزد. معبودا! چی می شد من هم می تونستم مثل خانم سپهری و خانم حسینی کاری بکنم. خدایا من داداشم رو می خوام.
یه پیام اومد. کی حال داشت تو اون حال و هوای آسمونی به زمین برگرده. نمی خواستم بهش توجه کنم اما بی اختیار دستم به موبایل رفت.
«سلام کجایی؟ من مسجدم! خواهر شهید مهرپاک اینجاست. میتونی بهم زنگ بزنی؟»
کل سالن دور سرم گشت و خورد تو سرم. با تمام عجله شماره زهرا رو گرفتم. نمی گرفت. دوباره گرفتم. بوق زد. تو اولین زنگ زهرا جواب داد.
- آبجی، خواهر شهید مهرپاک اینجاست
- کجایی؟
- مسجد.
- مراسم کی تموم می شه؟
- کم مونده تموم بشه.
- پس چرا الان می گی؟ (خدایا چطور خودم رو برسونم اونجا؟ از اینجا تا اونجا کم کمش نیم ساعت فاصله است)
- گوش کن ببین چی می گم. خواهر مهرپاک می گه شماره ات رو گم کرده برا همین تا حالا نتونسته بهت زنگ بزنه.
- (اشک. گریه. کاری نمی تونستم بکنم) شماره موبایلم رو بهش بده.
- باشه شماره ات رو بهشون می دم. خواهر شهید گفت حال پدر محمدرضا خوب شده و می تونید بیاید.
شنیده هام رو باور نداشتم. در عین ناباوری خداحافظی کردم. و تلفن رو قطع کردم.
دلم. اشک. لرز. ناله. فریاد. سکوت. انگار دیگه حتی حرف های خانم حسینی رو نمی شنیدم. انگار اونجا نبودم. فقط با صدای بلند گریه می کردم.
خدایا! وای بر کسی که جز از تو چیزی بخواد. آی شهدا! هنوز 24 ساعت نشده. وای بر کسی که شما رو نشناسه.
محمدرضا! ممنونتم داداش که بالاخره اجازه دادی.
زمین و آسمون برام بی معنیه. نقطه تلاقی زمین و آسمان. مداحی: مادر جان نرو. فاطمه(سلام الله علیها) را بردند از خانه علی(علیه السلام)....
************
آمدی جانم به قربانت... آمدی جانم به قربانت.... هر چند دیر اما باز هم جانم به قربانت... گر نیایی باز هم جانم به قربانت.
آی تمام عالمیان! خدا را احساس کنید. به یگانگی اش نزدیک است. تمام لحظه ها با ماست.
آی تمام خاکیان! ائمه را به یاد داشته باشید. به معصومیتشان قسم حلال مشکلات عالمیان هستند.
آی تمام زمینیان! شهدا را بفهمید. درک کنید. جان زهر(علیه السلام) بیایید با شهدا زندگی کنیم. به یگانگی معبود قسم! به عصمت زهرای اطهر(سلام الله علیها) قسم! شهدا زنده اند.
یازهرا! التماس دعا
بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین
به یاد یار غریبی دلم بهانه گرفت
که بهر یار غریبش عزا شبانه گرفت
علی که طائر در آشیانه سوخته اش
پرید و در قفس خاک آشیانه گرفت
مگو که نیمه شبی پیکری به خاک سپرد
تمام هستی او را از او زمانه گرفت
علی شهید در آن روز شد که جانش را
میان کوچه عدو زیر تازیانه گرفت
الا چو شاخۀ خشکیده بشکند دستی
که ازشکسته نهال علی جوانه گرفت
بسوز دل که علی بین خانه بود و عدو
شریک زندگیش را در آستانه گرفت
کشید ناله ز دل ، آه آه فضه بیا
که قاتل از من مظلومه نازدانه گرفت
فدای غربت آن کودک سیه پوشم
که ختم مادر خود را کنار خانه گرفت
گذشت فاطمه از عالم غمش یک عمر
زچشم های علی اشک دانه دانه گرفت
نشان خشت کجی را که دست ظلم نهاد
هماره باید از آن قبر بی نشانه گرفت
جهان برای علی آشکارا ساخت
در آن مراسم تدفین که مخفیانه گرفت
یازهرا! التماس دعا

